تبليغاتX
متال زیرزمینی - کجا می رویم؟
معرفی و نقد آثار گروه های متال زیرزمینی
سلام بر همگی. به خاطر وقفه ی طولانی ای که در به روز کردن وبلاگ افتاده، از همه ی دوستانی که باپی گیری و توجه شان چه در ملاقات های رودررو و چه با گذاشتن پیام اظهار لطف می کنند عذز می خواهم. دلیل این تاخیر هم مشغله ی فراوان ام در مجله در این مدت بوده، چون شماره ی ویژه داشتیم. همین یکی دو روزه با مطلبی درباره ی گروه Agalloch و مطالب دیگر برمی گردم. فعلاً قصد دارم درباره ی چند موضوع مختلف و بی ربط حرف بزنم! ببخشید اگر بعضی جاها کمی تا قسمتی شعاری می شود. به هرحال شعار هم مثل قرص استامینوفن بعضی وقت ها لازم است...

دز این مدت به چند تا از وبلاگ های طرفداران متال سر زدم و متاسفانه اکثریت قریب به اتفاق آن ها فجیع بودند. گذشته از عده ی بسیار معدودی که کارشان جدی و قابل تامل است، بقیه با سوادی در حد دبستان و غلط های حتی املایی وحشتناک، اطلاعات دروغین و تحریف شده و نیم بندی را به خورد ملت می دهند. کسانی که "شبح" را "شبه" و "مضمون" را "مزمون" می نویسند (شما هم باورتان نمی شود، نه؟). یکی از آن ها با کمال افتخار اعلام کرده که گروه معروف مگادث آهنگی به نام "جمعه ی سیاه" را درباره ی واقعه ی هفدهم شهریور میدان ژاله خوانده (!) و آن یکی گروه های متالیکا و Slipknot را بلک متال (!) می داند و همه ی آن ها هم خود را پیامبران متال در ایران و نماینده ی انحصاری متال در خاور میانه می دانند. واقعاً مایه ی تاُسف است. بگذریم...

به هرحال پس از این وقت بیش تری را صرف این وبلاگ خواهم کرد. از آن گذشته قصد دارم به زودی وبلاگ جدیدی هم درباره ی متافیزیک و پرورش نیروهای درونی راه بیندازم که عمدتاً متکی بر تجربه های شخصی و چند ساله ی خودم در این زمینه خواهد بود. معتقدم که ظزفیت های درونی انسان بسیار گسترده تر از آن است که به نظر می رسد، و تنها با شناسایی این ظرفیت ها و به کارگیزی آن ها می توان به تعادل و تکامل دست یافت و به خاطر بیگانگی با همین ظرفیت هاست که انسان های جست وجوگر، آن حس تلخ اقناع نشدگی و نارضایی را در لحظه به لحظه ی زندگی خود احساس می کنند. خود من هم در این راه صرفاً یک رهرو هستم که نمی تواند با نسخه های یکسان و ملال آوری که جوامع امروزی برای زندگی انسان ها می پیچند، کنار بیاید و این احساس را دارد که زندگی می تواند و باید بسیار فراتر از این دور باطل و بیهوده ی روزمرگی باشد. می دانم که آدم های دیگری هم بین شما در این حس با من سهیم اند. پس وعده ی دیدار ما در وبلاگ جدید. به زودی (البته راستش خودم هم نمی دانم وقت اش را از کجا می توانم گیر بیاورم. حالا ببینیم چه می شود...).

البته وبلاگ "متال زیرزمینی" هم چنان برقرار خواهد بود. هم چنان معتقدم که موسیقی متال بیش از هر موسیقی و اصولاً بیش از هر فرم هنری دیگری ما را به سفر در درون مان وامی دارد - سفر به گوشه های فراموش شده ی روح مان، برگذشتن از روزمرگی و لمس روح زندگی آن گونه که واقعاً هست. موسیقی متال برخلاف انواع دیگر موسیقی، لالایی های فریبنده و شیرین به گوش ما نمی خواند، بلکه بی رحمانه بیدارمان می کند تا حقیقت دردناک زندگی انسان امروزی را نشان مان دهد. تا برای لحظه ای هم که شده، از خودمان بپرسیم که "به کجا می رویم؟" انسانی که در مسابقه ی سرسام آور و بی پایانی برای به دست آوردن پول و باز هم پول بیش تر و بیش تر، از موهبت بزرگ و یگانه ای به نام زندگی که تنها یک بار به او بخشیده می شود و در واقع فرصتی است بس کوتاه برای رسیدن به تعالی و اوج، غافل می شود. انسانی که هیچ چیز را محترم نمی شمارد، حتی گهواره اش زمین و مادرش طبیعت را. همه چیز برای او قابل معامله است، درخت و خاک و دریا و هوا و موجودات زنده و خود زندگی... و او هر چه را که لمس کند، آلوده اش می سازد. آلودن همه چیز مرام اوست و به معامله گذاشتن هر چیز شعار او. جنگل ها را به بیابان برهوت تبدیل می کنند و دریا را به لجن زار، و دنیا را به لجن زاری بزرگ تر...

و از تلخ ترین واقعیت های امروز ما کودک آزاری و حیوان آزاری است. موجوداتی که به کودک دوساله تجاوز می کنند و بدن فرزند خود را با آتش سیگار می سوزانند (فقط یک لحظه، یک لحظه ی گذرا آتش سیگارتان را لمس کنید تا متوجه شوید بر سر پوست لطیف و گلبرگ وار کودکی سه چهارساله چه بلایی می آورد)، موجوداتی که بچه  گربه ی نازی را مسموم می کنند و می کشند تا صدای ضجه ی شبانه اش از فرط گرسنگی یا سرما خواب شان را نیاشوبد. موجوداتی که محض "تفریح" و "سرگرمی" توله سگ ها را با ماشین شان زیر می گیرند. موجوداتی که گروهی به پسر چهارده ساله ای تجاوز می کنند یا حتی به فرزند خودشان. موجوداتی که به طمع النگوی دست دختربچه ای دست او را قطع می کنند. موجوداتی که دختر "هشت ساله" شان را می کشند چون "بی عفت بوده". موجوداتی که سر فرزندشان را آن قدر به زمین می کوبند که بر اثر ضربه ی مغزی جان می سپارد - همسایه ی خانواده ای که پسر پنج ساله شان را زیر باد کتک کشته بودند تعریف می کرد که هر شب ناله ی پسرک را در حال کتک خوردن می شنیدند که "بابا، قول می دم دیگه اذیت نکنم." (طفلک در دنیای معصومانه اش تصور می کرد که به خاطر بازیگوشی های کوجک و کودکانه اش به حق او را مجازات می کنند). زمین تا کی این موجودات نفرت انگیز را تحمل خواهد کرد؟ من که فکر می کنم مهلت تمام شده باشد.

و راستی، به کجا می رویم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/08/19ساعت 5:17 PM  توسط شهزاد رحمتی |