تبليغاتX
متال زیرزمینی - چند شعر از آگالوچ
معرفی و نقد آثار گروه های متال زیرزمینی
سلام دوستان. این هم ترجمه ی چند شعر دیگر از Agalloch. ببخشید اگر بعضی از تعبیرها و استعاره ها ناماُنوس و گاه عجیب و غریب به نظر می رسد. شعر است دیگر و من هم سعی کرده ام تا حد امکان به متن اصلی اشعار وفادار بمانم. نوعی اندوه و ماتم عمیق بابت کشته شدن روح طبیعت و زیبایی توسط انسان در خیلی از اشعار گروه موج می زند و این زیبایی گاه در قالب معشوقی ازدست رفته جلوه گر می شود. البته ابهام و ایهامی در بیش تر این شعرها جاری ست که امکان تفسیرها و تعبیرهای مختلفی از آن ها را به دست می دهد و همین بر غنا و زیبایی آن ها افزوده است. غنا و زیبایی ای که البته بخش زیادی از آن به ناچار در فرایند ترجمه به زبانی دیگر از دست می رود.

روح افسردگی The Melancholy Spirit / Pale Folklore     

در این مکان تسخیرشده و در زیر شنل آبنوسی و بی ماه آسمان بود که درخشش روح موُنثی که در جنگل می گریست مرا به جانب خود کشاند

سیاه ترین کلاغ ها و یخ زده ترین شاخه ها

از تو گفته اند ای الهه ی این جنگل دلگیر.

در حسرت آغوش توام ای روح افسردگی

چهره ی دل ربایت را باز به من بنما

با اثیر گداخته و سرشارت افسون ام کن

مرا اغواگرانه به میان بازوان ات فرابخوان و مرگ جاودان عطایم کن.

 

او با سپیده سخن گفت

کلام اش به زبان باد به نجوا درآمد

و آن گاه سکوت...

ابرهای پریده رنگ با سپیده وصلت کردند

باران سیاه بارید

پرنده ها چهره در پس نقاب پنهان کردند

رنگ فراموش نشدنی دریغ او

در دل این درختان بلوط سوخته است

شب رفت

و من در ماتم اش گریستم.

 

برای واپسین بار زیبایی اش را در دوردست نظاره کردم.

درختان در حالی که باد نفرت انگیز زمستانی بازوان شان را درهم می پیچید، بر ردای تیره ی او اشک می ریختند

او پیش چشمان ام محو و ناپیدا شد.

از آن روز به بعد هزاران پرنده ی نقاب پوش پرواز کرده اند

و باران اندوه هم چنان تا به ابد می بارد...

 

او افق را به رنگ آتش درآورد   She Painted Fire across the Skyline / Pale Folklore   

آه سوگواری اندوه بار!

بار دیگر چشمان خسته ام را می گشایم

زندگی ام توخالی به جا مانده و خاکسترها به تمامی درون ام را آکنده اند.

دیشب امید داشتم و آرزو کردم تا در خواب بمیرم اما هیچ تسکینی نصیب ام نشد

آیا این رنج هیچ گاه به سر نخواهد آمد؟

عطر افسون کننده ی زمستان و نفس سرد و دلگیر او هم چنان مرا در تسخیر خود دارد.

آن گاه نیمی از من به جانب کوهستان تاخت و نیم دیگرم در آغوش بادها اوج گرفت

به سوی مکانی که فرشته ها سقوط کرده بودند و خاک بر بال هایشان قی می کرد.

روح من آن افق پریده رنگی بود که او بر آسمان نقش زد.

 

او تاریکی ست.

از برج سردم در آسمان هم چون پرنده ای او را دیدم

و ان گاه که از جانب شمال سقوط کرد، پرواز کردم و در آغوش اش گرفتم.

او را بردم به آن جا که تا به ابد برف می بارد، و او جنگل جن زده را نشان ام داد.

در کاخی از چوب بلوط به هم پیوستیم، فارغ از هم زندگی و هم مرگ.

روزی آتش در چشمان اش شعله ور شد و روح ام را از سینه بدرید و بیرون آورد

با قلبی خون چکان به برج سردم پرواز کردم

تا دیگر هیچ گاه از آن نگریزم و تا همیشه در برکه ی مرگ بیاسایم.

 

فرو افتادن شب را دیدم

که هم چون رودی از اشباح مرا به خود می خواند

آوازی خواند برایم از فریادهای هزار کلاغ که با پروازشان

آسمان را تیره کردند

و خورشید را غرقه ساختند.

دیگر هرگز به خورشید اعتماد نخواهم کرد، هرگز.

 

به دوردست ها به درون جنگل گریختم

تا خورشید را بیابم، صدایش زدم:

"نمی خواهم فراموش شوم... هرگز نمی خواستم انسان باشم. هرگز!"

اما افسوس که خورشید فرود آمده بود

آتش اش پرتلاُلو در آسمان می سوخت

درختان سایه روشن های پژمرده شان را با خود حمل می کردند که  سپیدی غیرزمینی را طلسم کرده بود (؟)

هیچ گرگی رازهایش را نگه نخواهد داشت، هیچ پرنده ای در افق نخواهد رقصید

و من به جا مانده ام بدون هیچ مگر تنها سوگندی که چون شمشیری برق می زند،

این سوگند که در خون بشر غوطه ور شوم (حمام خون راه بیندازم)

در خون نوع بشر.

 

آواز ویرانیA Desolation Song / The Mantle    

این جا کنار آتش می نشینم

شعله های تلخ می، جان نحیف ام را گرم می کند

در این جا در تنهایی می نوشم و به خاطر می آورم

زندگی ای را که نقش اندوه او بر آن حک شده است.

در این جام، زهر عشق است

چرا که عشق، زهر زندگی ست.

جام را خالی کن، آتش را دامن بزن

و امید نافرجام را از یاد ببر.

 

گم شده در فلاکت عشق

هوس هایی که می کاریم و درو می کنیم.

گم شده در فلاکت زندگی

این مسیری که می پیماییم.

 

به سلامتی عشق که بیماری ست،

شهید بزرگ روح.

به سلامتی زندگی که شرارت است،

پیام آور بزرگ تیره روزی.

در این جام، مایع سوزان

چرا که این شهد روح است.

تشنگی ات را فروبنشان، اندوه را محو کن

و دیروزهای سرد را از یاد ببر.

 

گم شده در فلاکت عشق

غم هایی که می کاریم و درو می کنیم.

گم شده در فلاکت زندگی،

این مسیری که می پیماییم.

 

من ام آن در چوبینI Am the Wooden Doors / The Mantle   

آن گاه که همه چیز پژمرده و ازهم گسیخته است

و همه چیز تباه شده و سقوط کرده است،

این درهای بزرگ چوبین بسته خواهند ماند.

 

وقتی که قلب، قبری ست مملو از خون

و روح، پوسته ای ست سرد و تسخیرشده از امید به بادرفته

آن گاه که آوای غرور خاموشی گزیده

و آتش شرف به تمامی خاکستر شده است،

این شکوه دست نخورده خواهد ماند.

همین شکوه است که روح درون را حفاظت می کند

در برابر مصیبت این دنیای درهم شکسته، در برابر زخم های آواز او.

 

آرزو دارم که با اراده و روحی دست نخورده بمیرم

اراده ای که در نگاشتن این کلمات الهام بخش ام شد.

در تمنای گشودن این درهای بسته به جست وجوی سقوط کردگان مرو.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/11ساعت 5:28 AM  توسط شهزاد رحمتی |