![]() |
![]() |
|
| معرفی و نقد آثار گروه های متال زیرزمینی |
|
مطلب "درباره ی ماهیت و تاُثیر موسیقی متال" بحث هایی را در این وبلاگ برانگیخت. برخی از دوستان تا حدی در برابر بخشی از نکته های مطرح شده در آن دچار سوءتعبیرهایی شدند و برخی دیگر مایل به ادامه یافتن این بحث بودند - یعنی چیزی که خودم هم به آن تمایل داشتم. برای شکافتن برخی از این نکته ها چاره ای نیست جز طرح مفاهیمی در ارتباط با روان شناسی، فلسفه، جامعه شناسی و البته آن چه موسوم به علوم "رازورزانه" است. در واقع این موضوع ها بخشی از مفاهیمی را تشکیل می دهند که مدت هاست قصد دارم در وبلاگ جدیدی به طور گسترده به آن ها بپردازم ولی متاسفانه فرصت اش را نیافته ام. اما به هرحال می توان این مطلب را نوعی مقدمه بر آن وبلاگ جدید که امیدوارم بتوانم ظرف همین روزها راه بیندازم، به حساب آورد. شاید در مواردی به نظر برسد که تاحدی گرفتار حاشیه روی شده ام، ولی واقعاً این طور نیست و به نظر من همه ی این مفاهیم به نوعی با فلسفه، ماهیت و کارکرد موسیقی متال در ارتباط اند، حتی اگر این ارتباط در نگاه نخست چندان به چشم نیاید. علاوه بر آن، به نظر خودم، همه ی این نکته ها از مهم ترین و جدی ترین دغدغه های انسانی است، دست کم برای افرادی که از خود و زندگی شان انتظاری فراتر از اسارت در چنگال روزمرگی و تکرار همان چرخه ی بی پایان و بیهوده ای که زندگی متاسفانه اکثریت قریب به اتفاق آدم های روی زمین را شکل می دهد، دارند. انسان هایی که عطش شان برای کشف حقیقت، به این سادگی ها برطرف نمی شود.
برای باز کردن قضیه، در ابتدا باید اشاره ای بکنم به برخی از مفاهیم پایه ای مطرح شده در بعضی از اندیشه های رازورزانه که البته بخشی از آن ها، گاه با واژه ها و تعبیرهای دیگر، در روان شناسی و روان کاوی مدرن -به خصوص در آثار کارل گوستاو یونگ - نیز عنوان شده است. بر اساس آموزه های رازورزانه، انسان در حالت عادی و تکامل نیافته اش در مرحله ی "اگو" به سر می برد (متاسفانه اغلب آدم ها تا آخر عمرشان هم در همین مرحله می مانند و در واقع درجا می زنند)، یعنی ادراک و انرژی حیاتی اش کاملاً متمرکز بر نیازها و دغدغه های اولیه و آنی است و پاسخ گفتن به محرکه هایی مانند نیاز به رفاه و آسایش مادی، برآوردن نیازها و لذت های جسمانی/مادی، جفت یابی و تولید مثل، تثبیت کردن نقشی بیرونی در اجتماع و از این قبیل. در واقع چنین انسانی به تمامی اسیر و تابع ضمیر ناخودآگاهش است که عرصه ی حکومت "کهن الگوها" (صورت های مثالی) است، یعنی انگاره هایی که به صورت ناخودآگاه - و خودآگاه - بر وجود فرد تاُثیر می گذارند، هم از بیرون و هم از درون، و یکی از نشانه های این تاثیر همان چیزی است که در روان شناسی آن را "فرافکنی" می نامند و تحمیل و تعمیم الگوها و انگاره های ذهنی (مثلاً در زمینه ی خیر و شر) بر دنیا و انسان های دیگر. ضمیر ناخودآگاه دور از نظر و دایره ی ادراک چنین فردی است، یعنی نمی تواند جوهره ی آن را درک کند یا توضیح دهد. ادراک او کاملاً مبتنی بر تضادها و تقابل هاست و به دور از ادراکی وحدت گرا که هستی را به مثابه کلیتی دارای وحدت بنگرد. در واقع او را می توان انسانی - به قول هربرت مارکوزه - "تک ساحتی" به حساب آورد. با این حال خوش بختانه انسان این توانایی بالقوه را دارد تا از این مرحله ی دست و پاگیر عبور کند و فراتر رود. در واقع پتانسیل دست یافتن به "خویشتن" و "خویشتن برتر" را داراست. طبعاً نخستین قدم در این راه، تسلط بر ضمیر ناخودآکاه و رهایی از تکانه ها و محرکه های آن است. تربیت و آموزش باطنی/معنوی به رهرو این امکان را می دهد تا در واقع از طریق رویارویی مستقیم با این نیروهای کهن الگویی، به نوعی آن ها را در وجود خودش مستحیل کند و به قول نیچه از آن ها بربگذرد. بخشی از این فرایند مستلزم رویارویی با "سایه" یا در واقع بخش پنهان و نادیده گرفته شده ی وجود فرد است. رهرو در این مسیر، موفق به از بین بردن ناخودآگاهی و تبدیل آن به خودآگاهی و شهود می شود. او از تضادها و قطب بندی ها می گذرد و هستی را همان گونه که هست، یعنی هم چون کلیتی دارای وحدت می بیند و از انگاره های ذهنی که انسان های دیگر را در اسارت خود دارند، رها می شود. در واقع از مرحله ی "اگو" به مرحله ی "خویشتن" می رسد و ادراک دقیق تر و درست تری از هستی و انسان ها دست می یابد، فارغ از فرافکنی ها. "سایه" در واقع همان نیمه ی تاریکی است که همه ی انسان ها در وجود خود دارند. این "سایه" دربردارنده ی عواطف به اصطلاح "منفی" و تکانه ها و تمایلات سرکوب شده، واپس زده و نادیده گرفته شده ی وجود فرد است که دقیقاً به دلیل همین واپس زدگی روزبه روز تسلط بیش تری بر فرد می یابند. در واقع مقر حکومت شان را در ناخودآگاه فرد برپا می کنند و او را هم چون عروسک خیمه شب بازی به میل خود حرکت می دهند. علاوه بر آن، سایه و در مجموع ناخودآگاه، جایی است که ما تجربه ها و خاطرات دردناک و هولناک مان را به آن میرانیم - در واقع این مکانیسم ضمیر ناخودآگاه است که در این راه به ما کمک می کند چون از این طریق می تواند سیطره اش بر فرد را به راحتی حفظ کند. به این ترتیب گرچه شاید گاهی دچار این توهم بشویم که از تاُثیر منفی این خاطرات و تجربه ها خلاص شده ایم، ولی در واقع این فریبی است از سوی ناخودآگاه مان. در واقع ما بازیچه ی دست ضمیر ناخودآگاه مان هستیم. این تحربه های دردناک در خفا تلنبار می شوند و مثل غده ای سرطانی رشد می کنند و ما را از رسیدن به تعادل و تکامل بازمی دارند. علاوه بر آن روح مان را سرشار از عقده و پریشانی و تضاد و تناقض می کنند. به همین دلیل، یکی از نخستین آموزه های رازورزانه، رودررویی مستقیم با این سایه/نیمه ی پنهان و برگذشتن از آن است. برای این کار تکنیک های مختلفی پیش پای رهرو گذاشته می شود. یکی از مهم ترین آن ها وادار ساختن او به رویارویی با گذشته در کمال صداقت و شهامت است و روی کاغذ آوردن همه ی نقاط تاریک گذشته و حال، از جمله همه ی چیزهایی که باعث عذاب وجدان او و ایجاد احساس گناه در او می شود. هم چنین رویارویی با تاریک ترین خاطرات هولناکی که حتی در تنهایی و خلوت هم شهامت فکر کردن به آن ها را ندارد. از مثلاً دزدی های کوچک یا شاید بزرگی که در کودکی و پس از آن مرتکب شده گرفته تا خاطره ی هولناک سوءاستفاده ی جنسی فردی غریبه یا آشنا از او در کودکی تا خاطره ی تنها گذاشتن و ویران کردن انسانی که دوست اش می داشتهو غیره و غیره، هرچه که عذاب اش می دهد و اسباب پریشانی او می شود. پس از این مرحله، یعنی روی کاغذ آوردن همه ی این ها، تکنیک های دیگری برای به فراموشی سپردن همه ی این ها به او آموخته می شود (که در این حا مجال پرداختن به آن ها نیست) تا برای همیشه این بار فرساینده را از دوش اش بردارد. به این ترتیب فرد در مسیر رهایی از سیطره ی ناخودآکاه قدم اول را برمی دارد. اگر در مکتب یونگ، رسیدن به "فردیت" یا "فردانیت" مقصد نهایی فرد است، در اندیشه های رازورزانه شخص از این مرحله هم فراتر می رود و به "خویشتن برتر" دست می یابد، یعنی چیزی مشابه آن چه نیچه جایگاه "ابرمرد" می داند. چنین انسانی در هماهنگی و یگانگی مطلق با طبیعت و هستی به سر می برد، جوهره ی هستی را به تمامی درک می کند و به منبع عظیمی از قدرت های زمینی و غیر زمینی دست می یابد ( بحث مفصل تر در این زمینه و خیلی چیزهای دیگر را موکول می کنم به پس از راه اندازی وبلاگ جدیدم). حالا و پس از همه ی این بحث ها، موسیقی متال در این میان چه نقشی می تواند ایفا کند؟ بزرگ ترین کارکرد متال همان کمک به رویارویی با "سایه" یعنی همان نیمه ی تاریک و پنهان وجود است برای برگذشتن از آن و ضمیر ناخودآگاه. موسیقی متال شاید تنها گونه ای از موسیقی باشد که با این بخش تاریک وجود بشر و عواطفی که با معیارهای معمول "منفی" به حساب می آیند، به این شکل مستقیم و گسترده سروکار دارد. این در حالی است که ریشه ی بسیاری از ناهنجاری های فردی و اجتماعی غفلت از همین "سایه" است. متال به مخاطب اش این اجازه را می دهد تا بخش تاریک وجودش، سایه را تجربه کند. سرکوب غرایز و عواطفی مانند خشم، نفرت، ترس و میل به انتقام به ایجاد ناهنجاری و بزه می انجامد. خشمی که به شکل سالم و طبیعی تخلیه نشود می تواند به پرخاش گری و میل به ویران گری منجر شود. نفرتی که به شکل طبیعی تخلیه نشود می تواند به جنایت بینجامد، کما این که پدیده هایی مثل تجاوز، برقراری ارتباط جنسی با افراد کم سال یا فاقد قوه ی تشخیص وغیره، نتیجه ی عدم تخلیه ی غریزه ی جنسی از مجرایی سالم و طبیعی است. موسیقی متال به مخاطب کمک می کند تا با تاریکی واپس زده شده و رانده شده به ناخودآگاهش و اصولاً با ضمیر ناخودآگاهش مواجه شود و این اصلاً امتیاز کوچکی برای یک گونه ی هنری نیست. |
|
سلام دوستان. این هم ترجمه ی چند شعر دیگر از Agalloch. ببخشید اگر بعضی از تعبیرها و استعاره ها ناماُنوس و گاه عجیب و غریب به نظر می رسد. شعر است دیگر و من هم سعی کرده ام تا حد امکان به متن اصلی اشعار وفادار بمانم. نوعی اندوه و ماتم عمیق بابت کشته شدن روح طبیعت و زیبایی توسط انسان در خیلی از اشعار گروه موج می زند و این زیبایی گاه در قالب معشوقی ازدست رفته جلوه گر می شود. البته ابهام و ایهامی در بیش تر این شعرها جاری ست که امکان تفسیرها و تعبیرهای مختلفی از آن ها را به دست می دهد و همین بر غنا و زیبایی آن ها افزوده است. غنا و زیبایی ای که البته بخش زیادی از آن به ناچار در فرایند ترجمه به زبانی دیگر از دست می رود.
روح افسردگی The Melancholy Spirit / Pale Folklore در این مکان تسخیرشده و در زیر شنل آبنوسی و بی ماه آسمان بود که درخشش روح موُنثی که در جنگل می گریست مرا به جانب خود کشاند سیاه ترین کلاغ ها و یخ زده ترین شاخه ها از تو گفته اند ای الهه ی این جنگل دلگیر. در حسرت آغوش توام ای روح افسردگی چهره ی دل ربایت را باز به من بنما با اثیر گداخته و سرشارت افسون ام کن مرا اغواگرانه به میان بازوان ات فرابخوان و مرگ جاودان عطایم کن.
او با سپیده سخن گفت کلام اش به زبان باد به نجوا درآمد و آن گاه سکوت... ابرهای پریده رنگ با سپیده وصلت کردند باران سیاه بارید پرنده ها چهره در پس نقاب پنهان کردند رنگ فراموش نشدنی دریغ او در دل این درختان بلوط سوخته است شب رفت و من در ماتم اش گریستم.
برای واپسین بار زیبایی اش را در دوردست نظاره کردم. درختان در حالی که باد نفرت انگیز زمستانی بازوان شان را درهم می پیچید، بر ردای تیره ی او اشک می ریختند او پیش چشمان ام محو و ناپیدا شد. از آن روز به بعد هزاران پرنده ی نقاب پوش پرواز کرده اند و باران اندوه هم چنان تا به ابد می بارد...
او افق را به رنگ آتش درآورد She Painted Fire across the Skyline / Pale Folklore آه سوگواری اندوه بار! بار دیگر چشمان خسته ام را می گشایم زندگی ام توخالی به جا مانده و خاکسترها به تمامی درون ام را آکنده اند. دیشب امید داشتم و آرزو کردم تا در خواب بمیرم اما هیچ تسکینی نصیب ام نشد آیا این رنج هیچ گاه به سر نخواهد آمد؟ عطر افسون کننده ی زمستان و نفس سرد و دلگیر او هم چنان مرا در تسخیر خود دارد. آن گاه نیمی از من به جانب کوهستان تاخت و نیم دیگرم در آغوش بادها اوج گرفت به سوی مکانی که فرشته ها سقوط کرده بودند و خاک بر بال هایشان قی می کرد. روح من آن افق پریده رنگی بود که او بر آسمان نقش زد.
او تاریکی ست. از برج سردم در آسمان هم چون پرنده ای او را دیدم و ان گاه که از جانب شمال سقوط کرد، پرواز کردم و در آغوش اش گرفتم. او را بردم به آن جا که تا به ابد برف می بارد، و او جنگل جن زده را نشان ام داد. در کاخی از چوب بلوط به هم پیوستیم، فارغ از هم زندگی و هم مرگ. روزی آتش در چشمان اش شعله ور شد و روح ام را از سینه بدرید و بیرون آورد با قلبی خون چکان به برج سردم پرواز کردم تا دیگر هیچ گاه از آن نگریزم و تا همیشه در برکه ی مرگ بیاسایم.
فرو افتادن شب را دیدم که هم چون رودی از اشباح مرا به خود می خواند آوازی خواند برایم از فریادهای هزار کلاغ که با پروازشان آسمان را تیره کردند و خورشید را غرقه ساختند. دیگر هرگز به خورشید اعتماد نخواهم کرد، هرگز.
به دوردست ها به درون جنگل گریختم تا خورشید را بیابم، صدایش زدم: "نمی خواهم فراموش شوم... هرگز نمی خواستم انسان باشم. هرگز!" اما افسوس که خورشید فرود آمده بود آتش اش پرتلاُلو در آسمان می سوخت درختان سایه روشن های پژمرده شان را با خود حمل می کردند که سپیدی غیرزمینی را طلسم کرده بود (؟) هیچ گرگی رازهایش را نگه نخواهد داشت، هیچ پرنده ای در افق نخواهد رقصید و من به جا مانده ام بدون هیچ مگر تنها سوگندی که چون شمشیری برق می زند، این سوگند که در خون بشر غوطه ور شوم (حمام خون راه بیندازم) در خون نوع بشر.
آواز ویرانیA Desolation Song / The Mantle این جا کنار آتش می نشینم شعله های تلخ می، جان نحیف ام را گرم می کند در این جا در تنهایی می نوشم و به خاطر می آورم زندگی ای را که نقش اندوه او بر آن حک شده است. در این جام، زهر عشق است چرا که عشق، زهر زندگی ست. جام را خالی کن، آتش را دامن بزن و امید نافرجام را از یاد ببر.
گم شده در فلاکت عشق هوس هایی که می کاریم و درو می کنیم. گم شده در فلاکت زندگی این مسیری که می پیماییم.
به سلامتی عشق که بیماری ست، شهید بزرگ روح. به سلامتی زندگی که شرارت است، پیام آور بزرگ تیره روزی. در این جام، مایع سوزان چرا که این شهد روح است. تشنگی ات را فروبنشان، اندوه را محو کن و دیروزهای سرد را از یاد ببر.
گم شده در فلاکت عشق غم هایی که می کاریم و درو می کنیم. گم شده در فلاکت زندگی، این مسیری که می پیماییم.
من ام آن در چوبینI Am the Wooden Doors / The Mantle آن گاه که همه چیز پژمرده و ازهم گسیخته است و همه چیز تباه شده و سقوط کرده است، این درهای بزرگ چوبین بسته خواهند ماند.
وقتی که قلب، قبری ست مملو از خون و روح، پوسته ای ست سرد و تسخیرشده از امید به بادرفته آن گاه که آوای غرور خاموشی گزیده و آتش شرف به تمامی خاکستر شده است، این شکوه دست نخورده خواهد ماند. همین شکوه است که روح درون را حفاظت می کند در برابر مصیبت این دنیای درهم شکسته، در برابر زخم های آواز او.
آرزو دارم که با اراده و روحی دست نخورده بمیرم اراده ای که در نگاشتن این کلمات الهام بخش ام شد. در تمنای گشودن این درهای بسته به جست وجوی سقوط کردگان مرو. |
|
چندی پیش یکی از خوانندگان وبلاگ این سوال را خطاب به من مطرح کرده بود که توکه این قدر از فجایع بشری می نالی، آیا گمان می کنی که موسیقی متال می تواند اوضاع را بهبود ببخشد؟ مدتی بود که می خواستم به این پرسش جواب بدهم چون ظاهراً عده ای هم چنان دچار این سوئ تفاهم هستند که هنر امکان یا وظیفه ی "بهبود" اوضاع بشری را دارد. شخصاً فکر می کنم که نهایت کاری که موسیقی و اصولاً هنر می تواند انجام بدهد این است که زندگی را برای آدم ها قابل تحمل تر کند، از طریق ارتباط دادن آن ها با چیزی بزرگ، والا و فراتر از چارچوب تنگ و مزخرف روزمرگی. هنر می تواند عطش سیراب نشده ی انسان به زیبایی را دست کم تخفیف دهد. زندکی پیرامون ما سرشار از عناصر ناهنجار و ناموزون است و یک اثر هنری موقتاً هم که شده، ما را با دنیایی در چارچوب خودش نظام مند، به هنجار و زیبا مواجه می کند که همه ی اجزای آن در کنار یکدیگر کلیتی تعالی بخش و پالاینده را تشکیل می دهند که حقیقتی است فراتر و بزرگ تر از زندگی. در مورد موسیقی متال هم با وجود هنجارشکن بودن آن - چراکه موسیقی متال، قواعد ظاهراً تثبیت شده ی مربوط یه زیبایی شناسی موسیقی را به چالش می طلبد - این قاعده صدق می کند. از طرفی متال به دلیل ماهیت و ساختار منحصربه فردش کارکردی به شدت پالاینده دارد و از طریق رویارو کردن مخاطبش با آب طیفی از عواطف و احساسات که عموماً "منفی" به حساب می آیند (عواطفی مانند اندوه، خشم، نومیدی، ترس و...) به او امکان -به قول نیچه ی بزرگ- "برگذشتن" از آن ها را می دهد و حاصل آن هم ایجاد نوعی تعادل در روح و احساسات مخاطب است. مثالی می زنم: یک روان پزشک خوب و آگاه در مواجهه با بیماری که مثلاً دچار ترس از تاریکی است، او را تشویق می کند تا به جای سرکوب کردن ترس اش و در نتیجه راندن آن به ناخودآگاه، به طور مستقیم و بی واسطه با ترس اش رودررو شود چون فقط از این طریق می تواند بر آن مسلط شود (در واقع پس زدن این ترس و راندن آن به ناخودآگاه باعث قدرتمندتر شدن آن می شود). موسیقی متال در واقع به نوعی همین کار را می کند، یعنی مخاطب اش را وادار به روبه رو شدن با بخش تاریک وجودش می کند. این بخش تاریک در واقع همان چیزی است که کارل گوستاو یونگ بزرگ آن را "سایه" می نامد (و همان چیزی است که به عنوان مثال داستایفسکی عزیز در آثارش با استادی تمام به کاوش در آن پرداخته). رسیدن به تعادل و تکامل مستلزم رویارویی مستقیم با "سایه"ی خویشتن است، یعنی چیزی که اکثریت قریب به اتفاق انسان ها از آن می گریزند و در نتیجه هیچ گاه به تعادل و تکامل (فردیت) دست پیدا نمی کنند. بی اغراق موسیقی متال بیش از هر گونه ی هنری دیگری این امکان را فراهم می کند تا به کنکاش در این بخش عموماً نادیده گرفته شده از وجودمان بپردازیم. در واقع ما را وادار به این کار می کند. یکی از دلایل بی همتا و یگانه بودن آن هم همین است. درباره ی این موضوع به نظرم بسیار مهم باز هم بحث خواهیم کرد. فعلاً ساعت حدود چهار صبح است و همین قدر کافی است! |
|
بعضی از دوستان اظهار علاقه کرده اند که ترجمه ی بعضی از اشعار گروه Agalloch را در این جا بیاورم. فعلاً این یکی را داشته باشید تا بعد. این شعر آهنگ "تالارهای افسون شده ی آبنوس" ( Hallways of Enchanted Ebony) از آلبوم Pale Folklore است که به نظرم یکی از زیباترین آهنگ های گروه است و البته بسیار رمانتیک به مفهوم آگالوچی اش و با همان اندوه سرد زمستانی. ظرف همین یکی دو روزه چند شعر دیگر این گروه را هم تقدیم تان خواهم کرد، همراه با البته مطالب دیگر. قول می دهم!
به سردی مرا ببوس و این زندگی را از لبانم سر بکش خون سردم را به حال خود بگذار تا جاری شود. به سردی مرا ببوس و از این روحی که دیری ست فراموش شده بگذر. از کدامین یک از این درختان بلوط می باید خودم را حلق آویز کنم؟ این تالارهای آبنوس همواره تاریک اند. بر کدامین شاخه ی یخ زده می باید بمیرم؟ سرد هم چون زمستان، سیاه هم چون حجاب شوم او، سرد هم چون نجوای او و ردای مخوف اش. این سرسراها، سرسراهای زندگی و زیبایی نیست، این تالارهای افسون شده آغشته به خون شب است. تالارهای آبنوس سوسو می زنند، انگار که ارواح آتش شریرانه در تالاری مرمرین می رقصند. این چشمان خسته دیگر گشوده نخواهد شد، چرا که آغوش سرد مرگ آن ها را منجمد کرده است. خانه ای افسون شده از خاطرات از هم گسیخته و اندوهی سوزان اینک مرا دربرمی گیرد. این آوا را بشنو که در آن سوی تالارهای بی انتها و در فراسوی جنگل پهناور، درست درمیان دروازه های آهنین زمزمه می کند: به تاریکی زمستان، به سردی نقاب مرگ دلگیر او به سردی اندوه او و اشک های عاج گونه اش. این سرسراها، سرسراهای زندگی و زیبایی نیست. نه آسمانی به سرخی خون. هیچ رنگی در این دنیا باقی نمانده این پایان روشنایی بود...
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
علیرضا معتمدی نازنين فراهاني آیدا هوشنگ گلمکانی مسعود مهرابی اتانازی رضا بهرامی رضا ناظم Godfather چای تلخ سیاه مشق های یک ذهن خاکستری ماه محو پس از باران روز برمی آید سینما بلاگ |
|
RSS
|